تبليغاتX
خاطرات دوران سربازی یک سرباز

خاطرات دوران سربازی یک سرباز

از شروع سربازی تا پایان اون

نمی دونم بگم شانس یا بدبختی

بازم سلام فکر نکنم بخواد بگم امروز چه روزی بود چون همتون می دونید (روزی که باید اعزام می شدم)حالا حتما می گید پس چطور نرفتم.خوب این قضیه داره.
اول اینکه صبح همه کارهامو کردم آماده شدم برای رفتن گفتم بذار زنگ بزن بژرسم ببینم دوباره این سربازی به تاخیر نیافتاده .زنگ که زدم طرف گفت فقط ۱ساعت دیرتر بیا نه اینکه نیای خلاصه ما دیدیم اینطوری با همه خداحافظی کردیم و رفتیم اونجا که رسیدم ۲ نفر دفترچه ها رو از بچه هایی که مثل من اومده بودن اونجا می گرفتن و می گفتن برین سمت ترمینال منم رفتم جلو دفترچمو دادم بهش گفت: برگه واکسنت پس کو گفتم من از طرف لشکر اقدام کردم و برگه دست اونهاست گفت خلاصه من نمی دونم اگه نباشه می برنت دوباره باید برگردی بعد گفت کد چندی منم گفتم ۱۰۱ گفت برو فردا بیا ما رو میگی هم قند تو دلم آب شد هم نشد آب شد به خاطر اینکه ۱روز دیر تر و ۲ در تر شدیم هم آب نشد که طرف بهم گفت دفترچه واکسنت نباشه نمی برنت"۱ ساعتی طول کشید تا رسیدم خونه خونه که رسیدم رفتم سراغ تلفن و زنگ  زدم به پادگان که بپرسم آقا من دفترچه واکسنم و دادم دست شما تا برام پست کنید و بزارید لای پروندم ولی الان اونای دیگه ازم دفترچه می خوان من باید چه کار کنم با ور کنید من ۲ ساعت پای تلفن بودم که تلفن چی پادگان هی وصل می کرد به اتاق های مختلف ولی ۱ نفر پیدا نشد جواب منو بده بعد فکر دیگه ای به ذهنم رسید"برم از اونجا که برگه واکسن گرفتم یک برگه المثی بگیرم" پس شرروع کردم به زنگ زدن باید مطمئن می شدم که کسی اونجا هست که بتونه کارمو راه بندازه زنگ که زدم یک جوانی بود گفت حالا تو بیا تا ببینم چه کار می تونم برات بکنم منم رفتم ولی واقعا چه بچه باحالی بود انشالله هرچی می خواد خدا بهش بده اونجا که رفتم بدونه نوبت کارمو راه انداخت هیچی هم پول نگرفت یه کارت بهم داد بعد گفتم من که تا اینجا اومدم پس بزار یک بار حضوری برم این پادگان ببینم چه خبره هیچی اونجا هم که رفتیم ۳ سرباز بودن بهشون گفتم قضیه چیه اونها هم گفتن کادری ها جلسه دارن کسی تو بخش نیست ولی اونها می گفتن اینطوری ها نیست که چون برگه واکسن نداری برت گردونن تازشم من الان یک کارت المثی دارم ولی با این حال دلهره دارم نکه یک وقت دوباره بهم گیر بدن خلاصه من که به دلیل کم بود سوخت با آژانس رفته بودم مجبور شدم ۶۰۰۰ تومان ناقابل پیاده شم خلاصه بدجوری قاطی کردم دوست داستم وقتی می رفتم همون دفعه اول ببرنم ولی الحق که کارای ارتش نسبت به سپاه خیلی منظم تره دوسته منو ۲ ماه بیش از طرف ارتش بردن اونو قرار بود ۱۸ ببرن که ۱۸ هم بردن ما رو هم مثلا قرار بود ۱۸ ببرن که می بینید الان نرفتم و فعلا دارم این خاطرات رو براتون تایپ می کنم خلاصه نمی دونم بگم این قضیه شانس یا بدبختی ولی در هر دو صورت خدایا شکرت خیلی می خوامت.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 16:21  توسط سرباز  | 

آخیش چه عجب بلاخره سرو کله شانس ما هم پیدا شد

همون طور که تو پست قبلی گفته بودم من قرار بود فردا برم سربازی اونم تو این برف و بوران که خدا یک مرهمتی کرد وبه دل مسئولین انداخت که بی خیال فردا بشن داشتم آخبار نگاه میکردم که دیدم داره می گه سربازانی که قرار بوده ۱۸ برن ۱شنبه یعنی ۲۳ میرن انقدر قند تو دلم آب شدکه نمی دونی آخه همه کارامو کرده بودم  و با همه هم خداحافضی کرده بودم ساکمم رو هم بسته بودم آماده اعزام که بلاخره سرو کله شانس ما هم پیدا شد و ما رو ۷ روزی نجات داد راستی اون دوستم هم که ۱۸ام ۲ماه قبل رفته بود کد۱۰۱ یعنی همون کد من و دزفول اومده الان وقت بشه برم بیشتر ازش اطلاعات بگیرم ببینم اونجا چه جایی هست.بلاخره قرار ۲ ماه اونجا زندگی کنم و یک آمادگی از قبل داشته باشم بهتره راستی یادم رفت از کلم براتون بگم شده عین لامپ ۵۰۰W البته بعضی از دوستانم هم می گن شبیه قنبیت شده هرکی من و میبینه می گه به خوابم نیای (وای!!!!!!!!!!!!!! چی شدم)
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 20:44  توسط سرباز  | 

خدا خودش دیگه بهمون رحم کنه تو این برف و بارون

وای وای نمیدونین چه خبر شهرمون کلا زیر برف وجداناً یک نفر تو خیابون نیست همون خیابونی که موقع راه رفتن  نمی شد راه بری و تنت به کسی نخوره تازه این و داشته باشد هواشناسی امروز می گفت : این برف و سرما تا ۴۱ سال پیش بی سابقه بوده حالا با این وضع بنده باید فردا صبح ساعت ۳۰/۵ راه بیافتم تا ساعت ۶ رو بروی کلانتری معاونت وضیفه عمومی باشم حالا خودتون حساب کنید این همه راه رو من چطوری تا دزفول برم تو جاده که انقدر وضع خرابه که تو ماشین که میشینی تا ۳ متری جلوتو بیشتر نمی بینی(اگه می خوای بگی که بعدا می برنت سربازی و  تو این برف و بارون نمی برنت باید بگم اشتباه کردی چون تو سربازی از این کشکی بازی ها بر نمی داره زلزله هم که بیاد برای امدادم که مونده می برنمون ُ.بلاخره سربازی دیگه یعنی اگه می خوای این ۲۰ ماه رو اذیت نشی کلا باید بی خیال خیلی مسائل بشی پس منم بی خیال) پس با این اوصاف فقط خدا خودش بهمون رحم کنه.راستی یادتون نره برام دعا کنین.

یا علی

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 9:17  توسط سرباز  | 

امروز شنبه 15ام هست و داریم آش قبل از رفتن می پزیم

سلام امیدوارم حالتون خوب باشه حاله من که اصلا خوب نیست اصلا تو این روزا دیگه واقعا مخم کار نمی کنه و یک چیز جالب تر اینکه همه وقتی رفتن آش می پزن ما بر عکس هستیم قبل از رفتن آش می پزیم و این فقط و فقط به خاطر منه چون خودم اسرار داشتم قبل از رفتن آش برام بپزن خلاصه چه شود آش قبل از سربازی نمی دونم این چه حسی که دوست دارم همه چیزم غیر بقیه آدما باشه به قول بابام همه کارام غیر آدمیزاده (خوب چه کار کنم دست خودم نیست دیگه) خلاصه شرمنده اگه براتون آش نیاوردم دیگه خودتون ببخشید البته سرباز جماعت از بس اونجا بهش آش میدن دیگه از آش و آش خوری متواری هست.و دیگه اینکه من یک عمه هم توی دزفول دارم و یه ۵-۶ باری رفتم دزفول و اهواز و تو این روزها دارم برنامه ریزی می کنم که از فامیل خداحافظی کنم و با دوستان روزای آخر و بگذرونیم دیگه خلاصه بغیر از امروز ۲ روز دیگه اعزامم(وای چه حالی میده)
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم دی 1386ساعت 12:11  توسط سرباز  | 

بلاخره دفتر چه دوم امد کد 101 آموزشی

با خودم قرار گذاشته بودم اگه دفتر چه تا امروز که پنجشنبه باشه نیاد شنبه برم پادگانی که دفترچه رو بهشون دادم پیگیر بشم ببینم واسه چی تا الان دفتر چه نیومده که البته دفترچه امروز اومد کد محل آموزشیم هم ۱۰۱ که یادمه یکی از دوستان قبلا که کد آموزشیش ۱۰۱ بود افتاده بود دزفول به هر حال شنیدم جای خوبیه اونقدر خوب که بهش می گن هتل البته این قبل از ماجراست و تا خودم نرم فکر نمی کنم از این خبرا باشه (آخه ما رو چه به این شانس ها)خلاصه خبر امروز هم همین بود و روز های پیش هم بودن داره به سرعت جاش رو می ده به یک دوران تازه و پر پیچ و تاب و در این حال پر خاطره و سرنوشت ساز
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم دی 1386ساعت 15:17  توسط سرباز  | 

امروز این اولین پست من هست 7 روز مانده به اعزام من به یک جای نامشخص

سلام دوستان من قبلا هرگز فکر نمی کردم که یک روز نوبت من بشه که بخوام از خانواده ام دور بشم.ولی خوب چه میشه کرد علی رقم میلم چون در آزمون ورودی دانشگاه در رشته مورد نظرم قبول نشدم و محلت قانونی شرکت در آزمون را هم نداشتم مجبور شدم  با دوستانم بنشینم و مشورتی کنم که هر سه مان به این نتیجه رسیدیم که راه اول و آخر همین سربازی هست.که سه تایی رفتیم دنبالش اون ۲تا دفترچه گرفتن و هر دو چند وقت پیش اعزام شدن ولی من چون  امید داشتم که بتونم معافیت بگیرم رفتم دنبال معافیت که انها هم دست رد به سینه من زدن و بنابراین من هم مثل دگر دوستان همین راه سربازی رفتن رو انتخاب کردم.البته ناگفته نماند که خیلی از دوستهای من هم از رفتن ما ناراحت بودن و به قول خودشون رفتن سربازی رو وقت تلف کردن می دونستن ولی به نظر من اینطوری نبود چون از یه بزرگی شنیدم که می گفت اگه قرار غورباقه زشت بزرگی رو بخوری پس معطل نکن و اون بخور چون هر چه زمان بیشتر بگذرد خوردن آن سخت تر و زمان هدر رفته بیشتر میشود.بعلاوه اون دوستهایی که این حرف هارو میزدند فکر این رو نمی کردن که اگه نرن سربازی هرجا برن سر این مسئله مشکل پیدا می کنند از گواهی نامه گرفتـــــــــن ماشین بگیر تا کار و زن گرفتن خلاصه هر کار حسابی که بخوای انجام بدی. و خلاصه اینکه من تا ۷ روز دیگر اعزام هستم و هنوز دفترچه سفید رنگ(دفترچه دومی) من هنوز نیامده و من نمیدونم که دست تقدیر قرار من و کجا ببره و این یک حس بدی و یک بیوگرافی  از خودم:
 
نام:ابولفضل
فامیل:******
رشته:برق صنعتی(فنی حرفه ای)
علاقه مندی:دنیای دیجیتال و کامپیوتر
کار:طراحی صفحات پویا و استاتیک وب
تاریخ تولد:۶/۸/۱۳۶۶
تاریخ اعزام من به سربازی:۱۸/۱۰/۱۳۸۶

و در پایان امیدوارم از پس انشاء کردن این خاطرات بر بیام چون تا حالا از این کار ها نکردم.
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت 15:22  توسط سرباز  |